تبليغاتX
متولد ماه مهر

متولد ماه مهر

.

Mani is growing

32 ماه مادر بودن...

من بدهکار توام ای مادر
همه جانی که به من بخشیدی
لحظاتی که برای امن من جنگیدی
و بدهکار توام عمرت را
روزهایی که ز من رنجیدی
اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی...
من بدهکار توام ای مادر ...
 
حالا بعد از ۳۲ ماه میفهمم که چقدر به مادرم مدیونم ... به خاطر همه لحظه های خوشی که دارم و به یادش نیستم و همه ناخوشی هایی که فقط سنگ صبورش اونه . کاش تا جایی که بتونم عطر بودنش رو  نفس بکشم آرامششو حس کنم و حظ این روزا رو قدر دونش باشم، کاش ...
 
سی و خورده ای ماهگی مانی را در سومین سال مادر بودنم و مقارن با سیُ خورده ای سالگیم با همه وجودم تجربه میکنم . چیزی که من مزه میکنم  فقط من از آن خبر دارم و همه مادران روی کُره خاکی ... !
 
امروز بهترین روز خدا بود ، نه اینکه چون مادرم و روز ، روز من بود، نه! تو امروز بی آنکه بدانی مناسبت چیست و غرق در دنیای ما آدم بزرگها شوی، بی آنکه هدیه دادن آموخته باشی ، هزار بار به من گفتی عاشگتم مامان ... با همان لحن زیبایت ، خالصانه ، از ته دل ، بی ریا و کودکانه ... و چه زیبا بر دلُ جانم مینشست این احساسات عاشقانه و دلبرانه تو برای مادر .من امروز را زندگی کردم با لحظه به لحظه بوسه هایت که گاهُ بیگاه بر گونه ام مینشاندی ... ! پسرکم ، همه دنیای این روزهای من : امیدوارم مرا به خاطر همه آنروزها ببخشی . برایت خواستن به وسعت آسمانها ، داشتن به پهنای گیتی و پرواز بر بلندای سعادت را آرزومندم ... دعایم تا همیشه بدرقه راهت .
 
پی نوشت :بچه‌های کوچک، بچه‌های خیلی کوچک را دوست دارم. بغلشان که می‌کنم هنوز، دلم می‌لرزد. دلم پر می‌کشد برای انگشتهای کوچکشان که مشت می‌کنند. برای نگاه کنجکاوشان. اما تجسم اینکه کودک دیگری داشته باشم برایم وحشتناک است. مثل این می‌ماند که زنجیری انداخته باشم گردن سی و خورده‌ای سالگی‌ام و غرقش کرده باشم در رودخانه بی‌امان مادری. رودخانه نه دریای مادری. دریایی که می‌دانم تا بار دیگر فرصت کنم تویش دست و پایی بزنم و نفس بکشم چهل ساله شده‌ام و چهل ساله شدن، حالا هنوز به نظرم دور و عجیب می رسد. دوباره مادر شدنت را صمیمانه از ته ته قلبم به تو دوستِ فرسنگها از من دورم تبریک میگویم
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط آنی  | 

1391

سال نو شد .سی و دو ساله شدم. مادرتر شدم. عاشق تر شدم . روزهای خوب بهاری با پسرک سی ماهه م شروع شد. سال نود سال خوبی بود ، خدا رو شکر .

در هیاهوی روزای آخر سال ما هم سهمی داشتیم ، ماهیِ قرمزُ ، شب بوی سفیدُ ، تخم مرغای رنگیِ کارِ دستِ مانی و چیدن هفت سینُ کنجکاوی پسری که هِی دور میز میچرخیدُ میپرسید "مامان این چیه؟ " و نتیجه این شد که من مدام شمع روشن کردم و مانی فوت کرد ، من چیدم و اون بِهَم ریخت... تخم مرغایی که با لذت رنگ کرد و صدبار گفت " اینالو من اَنگ کَدَم" !!

و روزایی که هر صبح که بیدار شد از پدرش پرسید: " بابا اِمووز سَرِکای تعطیله؟" و از جواب بله ی بابا، میشد برق خوشحالی رو تو چشمای قشنگش دید . روزایی که هر وقت خواستیم بریم برای دیدُ بازدید که من دوست ندارم ،  مانی میپرسید : " مامان کوجا میخوایم بِییم؟" و با جواب من قطعاً میپرسید" یعنی خونشون چی دااَن؟" ...

و سیزدهمین روز که کاملا مشخص بود به مانی از همه بیشتر خوش میگذره و ما هم از خوشیِ اون خوشتر میشدیم ...

هرچی بود خوب بود . امسال از همه عیدای زندگی مشترک منو مهدی بهتر بود . چون تو بودی ... عاشقتم مادر بی انتها ...

 خدایا ممنونم به خاطر بودنش ، به خاطر صداش، که اینروزا بیشتر اونه که تو خونه حرف میزنه ! به خاطر جمله ای که به قشنگی هر چه تمامتر به من میگه : "مامان تو منو دوس دایی؟ " و من هم با همه وجودم میگم بله عزیزم دوس دارم و دوباره میگه : " آشِگَمی ؟" و اون لحظه کی میدونه که من چه حالی دارم به جز خدا ! خدایا به خاطر مادر بودنم شکر...

پی نوشت: و خداوند پروژه از پوشک گیری را بر من نازل کرد ، باشد که در این راه سعادتمند شویم .

پی نوشتِ پی نوشت: سه روز در حَصرِ خانگی بودیم ، من و مانی ... روزایی که به واقع بدترین و زجرآورترین روزهای این سی ماهُ اندی بود ... دقیقا روز چهارم صبح ، مانی برای اولین بار گفت " مامان جیش دارم" ... از شما چه پنهون اشک شوق به چشمام نشست ... به خودم گفتم "خسته نباشی مادر"

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط آنی  |